causes

پروژۀ مدیریت محله

داستانِ یک پژوهش؛ آیا واقعاً مردم در مدیریت محلات مشارکت نمی‌کنند؟
ماجرا از آنجایی شروع شد که در شهریور ماه سال ۱۳۹۴ مرکز مطالعات و برنامه‌ریزی شهر تهران، فراخوانی برای انجام یک طرح پژوهشی منتشر کرد. عنوان ذکرشده برای پروژه این بود: «آسیب‎شناسی و تبیین روش‎های تحقق جامعه‌محوری در سطح مدیریت محله در شهر تهران»
از آنجایی که مأموریت موسسۀ ما به مشارکت و نقش مردم در محل زندگی و اتفاقات پیرامونشان مرتبط است، طبیعتاً موضوع این پروژه توجهمان را جلب کرد. به همین خاطر به این فکر افتادیم که پروپوزالی برای آن ارائه کنیم. در آبان 94 پروپوزال را به مرکز مطالعات شهرداری تهران تحویل دادیم. در مراحل اولیه با کلیات پیشنهاداتی که به آن‌ها داده بودیم، موافقت شد. تا بهمن همان سال، رفت‌وبرگشت‌های زیادی بین ما و مرکز مطالعات بر سر جزئیات و شیوۀ اجرایی‌شدن پروژه اتفاق افتاد. تا اینکه نهایتاً قرار شد اسفندماه سال 94 به‌صورت رسمی پروژه آغاز شود؛ اما باز هم برای آنکه فهم ما و کارشناسان مرکز دربارۀ روش‌شناسی مشارکتی مشابه شود و همین‌طور روال اداری و مالی اجرای پروژه اجرای این پژوهش به تأخیر افتاد. نهایتاً در شهریور سال 1395 قرارداد این پروژه امضا شد و ما رسماً کار را آغاز کردیم.
معمولاً پروژه‌های مرکز مطالعات در مقیاسی بزرگی از سطح شهر تهران و با ابزار و تحلیل پرسشنامه‌ای انجام می‎شود. اما از آنجا که ما قصد داشتیم با رویکرد و روش‌شناسی مشارکتی پروژه را پیش ببریم، سعی کردیم تا حد امکان مقیاس کارمان و تعداد محلات پژوهش را کم کنیم. این کار به ما کمک می‌کرد تا بتوانیم روی هر کدام از محلات بیشتر تمرکز کنیم. چراکه هر محله داستانِ خودش را دارد و اگر بخواهیم واقعیت محله‌ای را بفهمیم، لازم نیست تعداد آن‌ها را زیاد کنیم. لازم است که در آن عمیق شویم و آن آدم‌هایی را ببینیم و صدایشان را بشنویم که در پرسشنامه‌ها اثری از آن‌ها نیست. همچنین می‌توانیم افراد بیشتری را درگیر تحلیل‌های میدانی کنیم. بدین ترتیب به تحلیل‌ها فرصت می‌دهیم تا به اندازة کافی معتبر شوند اما این ترجیح باعث شد دوباره در مرکز مطالعات بحث و بررسی‌هایی برای انتخاب محله و تعداد آن‌ شکل بگیرد. با تمام‌شدنِ این مذاکرات چهار محلۀ قیطریه، فدک، نازی‌آباد و شهرک آپادانا را انتخاب کردیم تا هم نماینده‌هایی از چهار جهت جغرافیایی داشته باشیم و هم تنوع میان آن‌ها وجود داشته باشد.
پژوهش «آسیب‎شناسی و تبیین روش‎های تحقق جامعه محوری در سطح مدیریت محله در شهر تهران» که در این متن به‌دلیل طولانی‌بودن این عنوان ما آن را از این به بعد آن را به بعد پژوهشِ «مدیریت محله» صدا می‌کنیممی‌نامیم، دو مرحلة کلی‌ داشت:. مرحلۀ «پژوهش نظری» و مرحلۀ «پژوهشِ میدانی در محلات». در بخشِ پژوهش نظری قرار بر این شد تا بر روی مفاهیمی چون مشارکت و جامعه‌محوری کار مطالعاتی صورت بگیرد و در کنار آن تجارب مرتبط داخلی و خارجی در این حوزه بررسی شود. در این مرحله قرار بود تا بگوییم اگر مشارکت، جامعه‌محوری و روش‌شناسی مشارکتی بخواهد اتفاق بیفتد، چه مدل‌ها و الگوهایی پیرامون آن وجود دارد. می‌تواند داشته باشد. مرحلة دیگر قرار بود در دلِ کارِ میدانی اتفاق بیفتد. اینکه ببینیم در میدان عمل میان مردم و مدیریت محله چه مناسبتی برقرار است، مردم چه سهمی در تصمیم‌گیری‌های مدیریت محله دارند، چقدر اتفاقات و تغییراتی که در محله رخ می‌دهد با خواسته و نیاز ساکنان آن متناسب است، معیارهای کار مشارکتی از نگاه بازیگران مختلف چیست و اگر مشارکت میان مردم و نهادهایی همچون شورایاری و سرای محله کم‌رنگ است، دلایل آن چیست؟ در آخر هم قرار بود نتایج کار نظری و کار عملی را با هم تطبیق بدهیم و ببینیم شکل‌گیری چه جریان و شیوۀ عملی در مدیریت محله باعث می‌شود که مردم نقش پررنگ‌تری در مدیریت محله بازی کنند. برای درگیرشدن اهالی در مدیریت محله چه اتفاقی باید بیفتد و شیوۀ عمل شهرداری در مدیریت محلات چگونه باشد.
ابتدا باید مراحل پژوهش میدانی را برنامه‌ریزی و طراحی می‌کردیم و بعد همین‌طور خودمانبرای رفتن به چهار محله آماده می‌شدیم. گام اول ما در پژوهش میدانی آشنایی خودمان با محله بود. در گام‌های بعدی، به‌سراغ آشنایی با شیوۀ مدیریت محله، فهمیدن نقش مردم در مدیریت محله، میزان مشارکت مردم در مدیریت محله رفتیم و درنهایت می‌خواستیم راهکارهایی را برای افزایش مشارکت مردم در مدیریت محله پیدا کنیم. می‌‎رفتیم.

اول؛ آشنایی با محله‌ها
تصمیم گرفتیم یک تا دو هفتة اول را به پرسه‌زدن و قدم‌زدن در محله بگذرانیم. می‌خواستیم صرفاً نظاره‌گر باشیم و اگر فرصتی هم برای گفت‌وگوی اولیه پیش آمد، با مردم صحبت کنیم. در هفته‌های دوم و سوم پیمایشِ میدانی، سعی کردیم تا کم‌کم گروهِ تسهیلگری و موضوعِ پژوهش را به مردم محله معرفی کنیم. گاهی از آن‌ها می‌پرسیدیم که اهالی «کِی‌»ها و «کجا»ها دور هم جمع می‌شوند. این سؤال‌ها را می‌پرسیدیم تا در مراحل بعدی بتوانیم پیدایشان کنیم و برای تحلیلِ جمعیِ مشترکمان بدانیم چطور می‌توانیم به جمع‌هایی از اهالی محل دسترسی داشته باشیم. گاهی سؤال دیگری هم گاهی از آن‌ها می‌پرسیم: «آیا تا به‌حال اتفاقی افتاده که مردم محله در اون نقش داشته باشند؟ یا اینکه خودشان چنین اتفاقاتی رقم زده‌اند؟» این سؤال برایمان مهم بود چون می‌خواستیم ردپای حضور مردم در اتفاقات محلی را بفهمیم. این اتفاقات شبیه سرنخ‌هایی بودند که می‌توانستند در آینده به ما کمک کنند که بیش‌تر پی آن‌ها را بگیریم و از اهالی محله دربارۀ آن‌ها بپرسیم.
هفته‌های اول، کمی برایمان عجیب و دورازانتظار بود. در دو محلة قیطریه و آپادانا موفق نمی‌شدیم گروه‌هایی از مردم را پیدا کنیم. خیابان‌ها خلوت بودند و این‌طوربه نظرمان می‌آمد که انگار کلاً کسی در این محله‌ها زندگی نمی‌کند. برعکس آن، در نازی‌‌آّباد و فدک مردم در محله حضورِ پررنگ‌تری داشتند و خیابان‌ها آنقدرها خلوت نبودند. عجیب‌بودن و غیرمنتظره‌بودنِ این اتفاق، با خودش ناامیدی به همراه داشت. نگران بودیم که شاید نتوانیم هیچ گروهی از اهالی را در محله‌های آپادانا و قیطریه پیدا کنیم. گام اول برای ما این بود که بتوانیم خودمان و کارمان را به گروه‌ها و آدم‌های مرتبط معرفی کنیم و از طرف دیگر این گروه‌ها و آدم‌ها را بشناسیم. این کارها مقدمه‌ای برای شروع مرحلة آشنایی با محله بود؛ مرحله‌ای که در تمام مدت پروژه ادامه داشت و ما در هر فرصتی سعی می‌کردیم بیشتر محله و اهالیش را ببینیم و بشناسیم. این کار کمک می‌کرد تا لایه‌لایه با محله و اتفاقاتش آشنا شویم و واقعیت‌های محلی را لمس کنیم.
برای اینکه بتوانیم بستری فراهم کنیم تا افراد با هر تنوعی بتوانند نظراتشان را بگویند، از تکنیک‌ها و تحلیل‌های مشارکتی استفاده کردیم. به‌عنوان مثال برای شروع گفت‌وگو با اهالی «نقشه اجتماعی» به کارمان آمد و کمک کرد تا تعامل بین ما و اهالی محل شکل بگیرد. همچنین زمینه‌ای شد تا مردم چیزهایی را که در محله برایشان مهم بود از خیابان‌ها و اتفاقات مهم محلی تا مکان‌های قدیمی و تغییرات محله را روی آن نشان بدهند. نقشۀ اجتماعی تا اواخر پروژه همراهمان بود. در هر زمانی‌ که گروه جدیدی می‌دیدیم و حس می‌کردیم که این تکنیک می‌تواند بستر مناسبی برای درگیرشدن اهالی با موضوع پژوهش شود، دوباره به‌سراغش می‌رفتیم.
نقشۀ اجتماعی کارکردهای زیادی برایمان داشت. هم خودش راهنمای مسیر بود و هم می‌توانست بستری را فراهم کند که آدم‌ها دورش جمع شوند و به بهانۀ آن، راجع به محله‌شان گفتگو کنند. یکی از چیزهایی که نقشۀ اجتماعی به ما نشان می‌داد، این بود که نه‌تنها هر محله برای خودش مکان‌ها و مراکز مهمی دارد که خود اهالی از آن خبر دارند، بلکه مرز و محدوده‌ یا اسمی دارد که لزوماً یکسان با آن چیزی نیست که از بیرون شناخته می‎‌شود. مثلاً در گفت‌وگو با مردمی که برای انجام نقشۀ اجتماعی در محلة فدک صورت گرفت، متوجه شدیم که مردم محله بعضاً از وجود محله‌ای به ‌نام فدک بی‌اطلاع بودند و خود را متعلق به محلة نارمک می‌دانستند و تفاوتی بین تقسیم‌بندی محلیِ توسط شهرداری قائل نبودند.
در مرحلۀ بعد، به‌سراغ سرنخ‌هایی از اتفاقات محلی رفتیم که از دل صحبت‌های اولیه‌مان با اهالی و نقشۀ اجتماعی به دست آورده بودیم. با گروه‌هایی که در جریان اتفاقات مهم محله بودند، گفت‌وگو کردیم. به تبع آن، برای فهمیدن جزئیات و روند آن اتفاقات، تحلیل‌های جمعی دیگری با مردم انجام دادیم. در برخی مواقع، برای دیدن اتفاقات محله با ساکنان محله قدم می‌زدیم و دربارۀ آن اتفاقات گفت‌وگو می‌کردیم. در حاشیۀ این تحلیل‌های جمعی، اهالی نکاتِ جدیدی را با ما در میان می‌گذاشتند که مجدداً می‌توانستند تبدیل به گام‌های بعدیمان شوند. سعی می‌کردیم تا در همان گام اولیه حواسمان به تغییرات (چه مطلوب و چه نامطلوب) در محله از دید اهالی باشد. شناخت این اتفاقات باب گفت‌وگو را دربارۀ نقش مردم در ادارۀ محله باز می‌کرد.
کار اصلی گروه ما در مراحل ابتدایی ایجاد بستر تحلیل و گفت‌وگو و درگیرکردن بازیگران مختلف در تحلیل بود؛ نه تحلیل و برداشت‌هایی که بیشتر حاصل زاویۀ نگاه شخصی ما به مسائل و محله‌ها است. در واقع سعی کردیم تا جایی ‌که امکان دارد تحلیل‌های شخصی را وارد پژوهش نکنیم و با ابزارهای تسهیلگری، فرصت تحلیل را به خود ساکنان محلی بدهیم.

دوم؛ هرکسی ادارۀ محله را چطور می‌بیند؟
مرحلۀ بعد، مرحله‌ای برای آشنایی با ساختار مدیریتیِ محله بود. برای رسیدن به این هدف، با کمک تکنیک‌های سادۀ تحلیل جمعی وضعیت نهادهای موجود در محله را از دید اهالی و مدیران به‌صورت جداگانه تحلیل کردیم. فهمیدیم که از دید هرکدام از این گروه‌ها محله چطور اداره می‌شود، هرکدام دیگری را چطور می‌بیند و از نظرش کدام گروه‌ها نقش اساسی‌تری در ادارۀ محله دارد.
نگاهِ اهالی با نگاهِ مدیران و مسئولان به ساختار مدیریت محله تفاوت‌های زیادی داشت. در یکی از محله‌ها مردم نقش سرای محله را آموزشی می‌دیدند و جایگاهی برای ادارۀ محله برای آن قائل نبودند. در یکی دیگر از محله‌ها مردم نیازی به سرای محله نداشتند و وجود آن را باعث پیچیده‌ترشدن مدیریت محله می‌دانستند. برای نمونه در شهرک آپادانا ساختار مدیریت محله از همان ابتدای تأسیس، بر اساس فازبندی‌هایی که در شهرک وجود داشت به‌دست خودِ اهالی شکل گرفته بود. هرکدام از فازها یک واحد مدیریت داشتند. کل شهرک نیز شورای مرکزی وجود داشت که تصمیمات اصلی‌تر و کلی‌تر در آن گرفته می‌شد. حالا که در آپادانا شهرداری سرای محله و شورایاری را شکل داده، مدیریت آن دچار دوگانگی شده است. در یک طرف سرای محله و شورایاری قرار می‌گیرند که به‌واسطۀ شهرداری در شهرک حضور دارند و مردم در برقراری ارتباط با آن‌ها دچار مشکل هستند و نقش آن‌ها را در ادارۀ شهرک نمی‌دانند؛ و طرف دیگر دفاتر فاز و هیئت ‌مدیره مرکزی قرار دارند که توسط خود مردم انتخاب شده‌اند و ساکنان با آن ارتباط بیشتری دارند.
در این محله برایمان مشخص شد که مشارکت مردم در محله‌ها برای ادارۀ محله اتفاقاً کم نیست. بلکه مشارکت مردم با ساختارهایی رسمی چون سرای محله، شورایاری‌ها و یا شهرداری کم‌رنگ است. فهمیدیم نهادهای رسمی مدیریت محله به مردم نزدیک نیستند و مردم میان خودشان و آن‌ها ارتباط چندانی نمی‌بینند. همچنین هنوز کارکرد و وظایف شورایاری و نحوة انتخاب آن‌ها برای مردم به‌خوبی مشخص نیست. این باعث شده، مردم در تعاملات روزمرۀ خود خیلی جایی برای این نهاد باز نکنند و یا انتظارات واقع‌بینانه‌ای از آن نداشته باشند. به همین دلیل هم گاهی اعضای شورا، خود را نمایندۀ پیگیری خواست عمومی مردم نمی‌دانند.
ما به‌واسطۀ تحلیل‌های جمعی صورت‌گرفته با اهالی محله‌ها فهمیدیم که در هرکدام از محلات حرکت‌هایی شکل می‌گیرد که خودجوش و مؤثر و مبتنی بر نیاز واقعی محله هستند. اقداماتی که خود مردم آن‌ها را مدیریت می‌کنند و لازم نیست حتماً تشکلی رسمی وجود داشته باشد. برای مردم همین که به‌نوعی سازماندهی کارآمدی دارند، کافی است. اما نهادهای رسمی خود را متولی می‌دانند و انتظار دارند مردم محلی در پروژه‌ها و ایده‌های آن‌ها همکاری کنند. درواقع، پروژه‌ها، پروژه‌های آن‌ها است و مردم تنها استفاده‌کنندگان این پروژه‌ها هستند و نه صاحبانِ آن. تا اینجا دریافته بودیم که مردم نهادهایی مثل شورایاری و سرای محله را چطور می‌بینند. علاوه‌بر آن، باید می‌دیدیم که ساختارهایی که مردم به‌دست خودشان در محله شکل داده بودند با چه سازوکاری فعالیت می‌کند؟
سوم؛ اصلاً به چه کارهایی در محله می‌گوییم مشارکتی؟
پیش از آنکه به سؤالِ «چرا مردم در مدیریت محله مشارکت نمی‌کنند؟» پاسخ بدهیم، تصمیم گرفتیم به‌دنبال این پرسش‌ها برویم: «وضعیت مشارکت در محله چگونه است؟»، «مشارکت از دید مدیران و مردم یعنی چه؟» و «به چه کارهایی مشارکتی گفته می‌شود؟» یکی از راه‌های پاسخ‌دادن به این سؤالات این بود که به‌سراغ مثال‌های کار مشارکتی از دید هرکدام از گروه‌ها میبرویم. با گروه‌هایی از مردم و مسئولان محله گفت‌وگو کردیم تا معیارهایشان از کار مشارکتی مشخص شود. در این مرحله، این موضوع را هم بررسی کردیم که «چه چیزهایی مردم را به کارهای مشارکتی سوق می‌دهد؟» و «چه چیزهایی آن‎ها را از کار مشارکتی بازمی‌دارد؟»
در این گام از پژوهش، تعدادی از اتفاقات محله را از دو جنبۀ مشارکتی‌بودن و جامعه‌محور بودن بررسی کردیم. از سنگفرش‌کردن میدان 82 نارمک توسط شهرداری، نظرخواهی از نابینایان در مناسب‌سازی بوستان بهمنِ نازی‌آباد، اعتراض مردم به تخریب بافتِ قدیمی تپة قیطریه، تشکیل گروه‌هایی از درون اهالی در فرهنگسرای پارک قیطریه تا انتشار خبرنامۀ اتفاقات محلی در آپادانا به‌دست اهالی.
بخشی از این اقدامات را گروه‌های بیرونی مثل شهرداری شروع کرده بودند و خودشان هم اجرای آن را در دست داشتند (غیرجامعه‌محور و غیرمشارکتی). بخشی از اقدامات توسط گروه‌های بیرونی شروع شده بود، اما مردم هم در اجرای آن نقش داشتند (غیرجامعه‌محور اما مشارکتی). بخشی از آن‌ها را مردم شروع کرده بودند و ایدۀ آغاز آن اتفاق را داده بودند اما در اجرایش عموم اهالی فرصت مشارکت نداشتند (جامعه‌محور اما غیرمشارکتی) و بخشی دیگر از اتفاقات هم از دلِ خواسته و نیاز مردم بیرون آمده بود و هم صفر تا صد اجرای آن را مردم به عهده گرفته بودند (جامعه‌محور و مشارکتی).
برای مثال در میدانِ 82 نارمک، یکی از اهالی سال‌ها است که در میدان درخت می‌کارد و از آن‌ها محافظت می‌کند. او هر روز از پنجرۀ خانه‌شان مراقب است که کسی روی چمن‌ها راه نرود و درخت‌ها را خراب نکند؛ مخصوصاً کودکانی که در این میدان بازی می‌کنند. مراقبت از درختانِ میدان با مشارکت همۀ اهالی صورت نمی‌گیرد؛ کودکان اجازه درگیرشدن در این ماجرا را ندارند و معمولاً چند نفر از زنان میانسال از جمله خانمی که درختان زیادی در آنجا کاشته، آن‌ها را برای رفتن به فضای داخلی میدان سرزنش می‌کنند. رسیدگی به فضای سبز میدان 82، اتفاقی مشارکتی نیست؛ هرچند خاستگاه آن از جانب یک یا چند نفر از اهالی محل بوده.
تا پایان پروژه، کار میدانی با همین سبک و سیاق ادامه داشت. با اهالی گفت‌وگو می‌‌کردیم و تحلیل‌هایی انجام می‌دادیم. ما هر بار بیشتر با محله و اهالی آشنا می‌شدیم. آپادانا و قیطریه که از نظر ما محله‌هایی بی‌روح بودند و کسی در آن‌ها حتی قدم هم نمی‌زد، تبدیل به محله‌هایی پر از اتفاقات ریز و درشت شده بود. ما فهمیده بودیم که باید ساعت حضورمان در محله را تغییر بدهیم و در جاهای دیگری به‌سراغ اهالی برویم. ما قبل از این معمولاً بین ساعت‌های 9 صبح تا 5 عصر به محله می‎رفتیم و حالا ساعت‎های دیگری برای حضور در محله انتخاب می‎کردیم. دایرۀ ارتباطاتمان در محله بیشتر می‌شد و بیشتر می‌فهمیدیم که مشارکت از دید مردم و مدیران چیست و هرکدام چگونه به آن نگاه می‌کنند.

چهارم؛ چرا مشارکت مردم در مدیریتمدیرتمدیرت محله‌ها کم است؟
پس از اینکه سعی کردیم وضعیت مشارکت در محله را شناسایی کنیم، به‌سراغ چرایی‌ها و دلایل رفتیم. یعنی اینکه «چرا مردم در مدیریت محله مشارکت نمی‌کنند؟» یا درست‌ترش اینکه «چرا مشارکت مردم در مدیریت محله کم‌رنگ است؟» یکی از اتفاقات جالب این بود که همۀ چرایی‌ها در محلات یکسان نبود. یعنی در یک‌جا مردم با «شورایاری» همکاری نمی‌کردند، یک‌جا با «شهرداری» و یک‌جا هم با «خودشان».
برای اینکه بتوانیم دقیق‌تر بر سر دلایل صحبت کنیم تصمیم گرفتیم تا مسئله را مانند یک درخت ببینیم که تنه، ریشه و شاخه دارد. به‌سراغ تکنیک «درختِ مشکل» رفتیم. این تقریباً آخرین مرحلۀ کار میدانی ما بود. جایی که می‌خواستیم بفهمیم چرا مردم تمایل ندارند با ساختارهایی رسمی‌تر همکاری کنند یا چرا رغبتی به مشارکت با خودشان در محله ندارند.
يكي از نشست‌هاي ما دربارة درخت مشكل با اهالي در یکی از آلاچيق‌های بزرگ پارك قيطريه و حوالي ساعت نُه شب شكل گرفت. بعد از حدود نيم‌ساعت گفت‌وگو دربارۀ ريشه‌هاي کم‌رنگ‌بودن مشاركت مردم، يكي از خانم‌ها علتِ مشارکت‌نکردن و همراهی‌نکردن مردم را خبرنداشتن مردم از اتفاقات پیرامونشان می‌دانست. می‌گفت اگر بدانند که چه اتفاقی می‌افتد، اتفاقاً می‌آیند و مشارکت می‌کنند. او برای نمونه گفت که احتمالاً افراد دیگر درون همان آلاچیق هم صحبت‌های ما را شنیده‌اند و کنجکاو شده‌اند، اما چون نمی‌دانند چه‌کاری اینجا صورت می‌گیرد، فرصت همراهی در انجامِ این تحلیل را ندارند. بعد از آن، برای اینکه نشان بدهد در عمل هم این واقعیت وجود دارد، از جا بلند شد و برای افراد دیگر ‌توضیح داد و از آن‌ها دعوت کرد که بیایند پای این تحلیل. نكتۀ جالب اين بود كه اكثر افراد نشسته در آلاچيق، از اين دعوت استقبال كردند و به نشست ما اضافه شدند. حتی يكي دو نفر از آن‌ها پس از پايان تحليل ابراز علاقه كردند كه در تحلیل‌های بعدي حضور داشته باشند و شمارۀ تماس خود را دادند تا آن‌ها را مطلع كنيم.
در حین انجام تحلیل درخت مشکل، تکرارشدن برخی از ریشه‌ها در محله‌های مختلف و در بین گروه‌های متفاوت نشان می‌داد که بعضی دلایل در کم‌رنگ‌شدن مشارکت اهمیت نسبتاً بیشتری دارند. «عدم توجه نهادهای عمومی و شبه‌دولتی به خواسته‌های مردم» یکی از ریشه‌هایی است که منجر می‌شود مردم به‌تدریج از درخواست خود صرف‌نظر کنند. مردم می‌گفتند یکی از عوامل مهمی که باعث کمرنگ‌شدن مشارکت مردم در ادارۀ محله می‌شود، دست‌به‌سرکردن مردم است: «زنجیری جلوی در پارک قیطریه وجود دارد که هر روز یکی از اهالی پایش به آن گیر می‌کند و زمین می‌خورد. من خودم پانصد تا امضا جمع کردم و بردم شهرداری که این زنجیر را جمع کنند اما فایده‌ای نداشت.»
ریشۀ پرتکرار دیگر این بود که «نهادهای عمومی معمولاً به تجربۀ افراد محلی توجهی نمی‌کنند». به‌عنوان مثال، از زمین‌های قیطریه نهری دولابی عبور می‌کند و در زمان احداثِ پل صدر، یکی از اعضای شورایاری به شهرداری هشدار می‌دهد که ممکن است یکی از پایه‌های پل به این نهر برخورد کند. با اینکه شورایاری بارها به شهرداری این نکته را گوشزد می‌کند، اما شهرداری ادعا می‌کند که مهندسان آن‌ها اندازه‌گیری‌های دقیق را انجام داده‌اند. بعد از اینکه پل احداث می‌شود، مردم به آن عضو شورایاری، اطلاع می‌دهند که باشگاه چمران و خانه‌هایشان دچار آب‌گرفتگی شده است. این موضوع توسط شورایاری به شهرداری منتقل می‌شود و نهایتاً محل قرارگیری پایه‌های پل تغییر می‌کند.
این‌ها تنها بخشی از ریشه‌های مشارکت‌نکردن مردم در مدیریت محله است یا به‌عبارتی مشارکت‌نکردن مردم با نهادهای رسمی مدیریت محله است. به‌جز ریشه‌های درخت مشکل، اثرات این مشارکت‌نکردن هم در تحلیل‌های جمعی صورت‌گرفته با مردم بررسی شد.

به پایان آمد این دفتر
کار میدانی ما در چهار محله تا تابستان 96 ادامه داشت. نتایج این پژوهش میدانی در قالب سه جلد گزارش به مرکز مطالعات شهرداری تهران تحویل داده شد. بر اساس توافق اولیة پروژه، قرار بر این بود تا در گام آخر یافته‌های بخش نظری و یافته‌های میدانی با هم تطابق داده شود. هدف از این مرحله «پیداکردن راهکارهایی برای افزایش مشارکت مردم در مدیریت محله» بود اما با تغییراتی که بعد از انتخابات شورای شهر و به تبع آن در شهرداری و مدیریت مرکز مطالعات رخ داد، پروژۀ حدود یک سال متوقف شد تا تیم جدید مرکز در خصوص ادامه آن تصمیم‌گیری کند. در نهایت به‌دلیل به توافق‌نرسیدن بر سر روش‌شناسی پروژه با مدیریت جدید، این مرحله از پژوهشِ مدیریت محله ناتمام ماند.
در تابستان 97 از طرف مرکز مطالعات شهرداری تهران، پیشنهاد دیگری به موسسۀ ما ارائه شد که این تجربه‌های کار میدانی و یافته‌های میدانی را در قالب کتابی ثبت کنیم. پیشنهادی که ما از آن استقبال کردیم و پس از چند ماه فرآیند تولید محتوا، خروجی آن در پاییز 97 با عنوان «در این کوچه‌ها آدم زندگی می‌کند» به این نهاد ارسال شد.
هرچند با تغییرات مدیریتی دوبارۀ مرکز مطالعات شهرداری در نیمۀ دوم سال 97، سرنوشت انتشار این کتاب نامعلوم ماند. امیدواریم در سال 98 مقدمات انتشار کتاب نیز فراهم شود و تجربیات و یافته‌های آن این پژوهش در دسترس عموم قرار گیرد.